·´¯`·. اول به نام عشق و خداي عشق، دوم به یادتو(پریسا)، سوم تا پای مرگ .·´¯`·
|
|
تعتیلات این وبلاگ برای همیشه تعطیله
میدونین برای چی؟ واسه کسی میمردم که حتی دلش واسم نمیسوخت بای تا همیشه نوشته شده توسط : مجتبی | شنبه 22 تیر1387 | 2:10 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
پشت ميز كامپيوترم نشستم ،منتظرم تا همه حرفهايي كه ظهر داشتم بهش فكر مي كردم به ذهنم بياد تا دونه دونه براتون بنويسم ،چقدر طول مي كشه ! همشون يادم بودا...! ولي حالا نمي دونم چرا ...؟!
اين اولين باري نيست كه مي خوام بنويسم ، من بارها و بارها ، ساعتها ، توي يه سالنامه مشکی، كلي براش نامه نوشتم ، از لحظه هام ، از احساسم ، از حرفهايي كه هر شب موقع خواب با خدا مي زنم ، خدايي كه تنها رابط من و اونه . ( مي دونم كه اون لفظ درستي براي خطاب كردن اشخاص نيست ولي آخه نمي تونم اسمشو ببرم ،آخه هيچ كس نمي دونه كه من چه كسي رو دوست دارم !) دوستم مي گه " اگر يه آدم ، كسي رو دوست داشته باشه، كه نه مي بينتش نه باهاش حرف مي زنه ، احمقه ، ديوونست". مي گه " اين سخت ترين نوعه دوست داشتنه .آخه چه جوري مي شه به همچين آدمي نشون داد كه دوستش داري ؟ اصلا چه جوري مي خواي دلبري كني ؟ " شايد راست مي گه . ولي من خدا رو كه دارم . خدا مي تونه مهر منو تو دلش بندازه، نه ؟ حتي اگه مدت زيادي نبينمش . خدا اشكامو كه هر شب خودشونو به خاطر اون هلاك مي كنن ، مي بينه . اين هق هق ها بي جواب نمي مونه . مي مونه ؟ بعضي موقعها اونقدر حالم بد مي شه كه نمي تونم وايسم . مي افتم يه گوشه مثل يه تيكه گوشت . به يه جا خيره مي شم . هيچ كس فكرشو هم نمي كنه كه من اين لحظه ها رو مهمون تنهاييام مي كنم . چقدر دوست دارم يه بار ديگه چشمامو ببينه ،اين دفعه مطمئنم كه عمق دوست داشتنم و تو خيسي چشام حس مي كنه . چقدر براي احساس دوست داشتنم ارزش قائله .( اصلا اون براي احساس دوست داشتن من ارزش قائله؟) كاش يه بهونه فقط يه بهونه كوچيك ... آخ ... خداي من چرا من بايد كسي رو دوست داشته باشم كه براش اهميتي ندارم ؟! چرا من بايد هميشه سخت ترين مسيرها رو طي كنم ؟ شايد چون جاده هاي زيبا هميشه پر از دره ها و پيچهاي وحشتناكه . چقدر دوست دارم حرف بزنم بعضي موقعها به فكر اون ، فكر مي كنم ، دلم مي لرزه ، يعني من چقدر تو روياي اون جا دارم ؟ فكر كنم هيچي . هميشه درس مي خونم كه به يه جايي برسم ، شايد وقتي موفق شدم منو ببينه، بعد اين طوري يادم مي افته . تو خيابون كه راه مي رم حواسم اين طرف و اون طرفه شايد ببينمش ، شايد توي يه مهموني كه مي ريم اونم باشه ، كي مي دونه؟! شايد يكي از دوستام بشناستش ، مي خوام هميشه خوب باشم ( جامو تو اتوبوس مي دم به خانوماي پير، شايد مامان بزرگ اون باشه) ،دوست دارم اين طوري باشم : پسری دوست داشتني ، كه اگه يه وقتي از كسي در مورد من پرسيد خجالت نكشم... از وقتي نديدمش هر روز به خودم مي گفتم چند روز مي گذره ، بعد يادت مي ره ولي نشد . احساسم هر روز بيشترو بيشتر شد . حالا به خودم مي گم شايد مثل يه حباب كه مي ره بالا و بالاتر و يه دفعه مي تركه اين احساسم هم يه دفعه نابود شه . اما پس كي ؟ ولي نه ، من اين احساسو دوست دارم ، خيلي وقته باهاش زندگي كردم . مي گن به دخترا نبايد بگي كه دوسشون داريم . آره ؟ پس من چه جوري بگم كه بابا شيره جونم داره تموم مي شه . ديگه از ته دل نمي خندم . هيچ چي خوشحالم نمي كنه مي خوام از زندگيم لذت ببرم اما ... اينا هوسه ؟ ( از یکی پرسيدم فرق دوست داشتن و هوس چيه ؟ گفت : اگه وقتي كسي كه دوسش داري نيست ، از كس ديگه اي خوشت نياد و اگه لحظه اي رو تجسم كني كه اون ( خدايي نكرده ) فلج بشه و تو بدون اين كه چندشت بشه تمام كارهاشو انجام بدي اون وقت دوسش داري ) به نظرتون خدا جواب اين همه دوست داشتنم و مي ده ؟ آخي ... دلم واسه قلب خودم مي سوزه اگه بهش گفتم و ازم پرسيد: " چي مي خوام "، چي بگم ؟ آخه من هيچي نمي خوام . اگه بهم خنديد ، اگه ضايع شدم .اگه ... اينا تا آخر عمر يادم نمي ره . راستي اگه اينطوري شد ، يعني من شكست خوردم ؟ ديگه هيچ كس و نمي تونم اندازه اون دوست داشته باشم . اين حرفا چيه ؟ اون خيلي بزرگه ، ماهه ، دل منو نمي شكنه . مي دونم من كوچيك مي شم ؟ نمي دونم . كاش خدا بهش بگه دوسش دارم . آخ... كاش اين احساساتمو مي خوند . شايد هم الان توي همين تاپيك ، توي همين صفحه ، نگاهش روي همين خط باشه . همين جا وايسا . نري آااا ، مي خوام يه چيزي بهت بگم ، اجازه مي دي ؟ صبر كن ، صبر كن ، يه نفس عميق بكشم ببين منو تو چشام نگاه كن " ... " آخيش... راحت شدم . من خوشبخت ترين پسر روي زمينم . نوشته شده توسط : مجتبی | جمعه 21 تیر1387 | 2:10 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
انتظار شب به گلستان تنها منتظرت بودم باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم بس که شدم پیر از غم آن شبو فرسودم منتظرت بودم بودم همه شب دیده به ره تابه سحر گاه ناگه تو پری خنده زنان آمدی از راه غم ها به سر امد زنگ غم دوران از دل بزدودم . منتظرت بودم در آن عشق وخنون مفتون تو بودم اکنون از دل من بشنو تو سرودم منتظرت بودم .منتظرت بودم هستم خواهم ماند نوشته شده توسط : مجتبی | چهارشنبه 5 تیر1387 | 11:38 قبل از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
عـشـــق... سرخ مثل عشق ...
دوکلمه حرف حساب: دوستت دارم ... می گویم: یک کلمه حرف حساب: عـشـــق... این عشق را دوست دارم، چون رنگی از خدا دارد . تمام واژه ها یک کلام است از همان روز نخست،... عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق است ...
نوشته شده توسط : مجتبی | پنجشنبه 30 خرداد1387 | 5:5 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
تنها بهانه هستی .. خیلی دوستت دارم .. فدایت ای گل زیبای هستی
اگر دنيا سرم ريزد از اين ترسم كه بعد از من گلم را ديگري بوسد . . . گل قشنگــــــــــــــــــــم به خدا قسم خیلی دوستت دارم .. سعی کن بفهمی نفســـــــــــــــم .. اشتباه نکن فدات بشم .. نوشته شده توسط : مجتبی | سه شنبه 21 خرداد1387 | 1:12 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
عشقم با تو جانی دوباره می گیرم و این جون نا قابل رو نثارعشق بی همتات میکنم.
با تو دریا میشم ابر می شم نهایتش بارون میشم تا اشک غرور رو زیر پات جاری کنم. بیا پیشم با من حرف بزن آرومم میکنی چون نیازم به نیازت زنده است. دلم با صفای دلت آروم میشه این آرامش با گرمی صدات تا اوج بی نهایت پرواز میکنه. ای تک ستاره م .. عاشقت میمونم تا زمانی که نفسم با نفس تو آمیخته.. یعنی تا آخرین نفس .. هنوزم منتظرتم .. تا همیشه خدا .. و تو گلم .. دیگه منتظرم نذااااااااااار .. تو رو خداااا نوشته شده توسط : مجتبی | سه شنبه 21 خرداد1387 | 1:10 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
رویای با تو بودن در بستر تنهایی
شب تا به سحر بیدار مانده بود و من غرق رویای شیرین دوست داشتنها با هم بودن ها آسمان دلم پرستاره بود ماه در کنارم آرمیده بود به هر کجا که مینگریستم روشتایی بود و نور تلائلو مهتاب آه رویای قشنگ با تو بودن در سپیده دم بیداری شب آرام در کنار بسترم خوابیده بود نوشته شده توسط : مجتبی | پنجشنبه 16 خرداد1387 | 4:26 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
یواشکی دوستت دارم روز اول خیلی اتفاقی دیدمت. روز دوم الکی الکی چشم هام به چشمت افتاد. روز سوم...... هفته بعددزدکی بهت نگاه کردم!! ماه بعدشانسی به دلم نشستی سالهاست یواشکی دوستت دارم نوشته شده توسط : مجتبی | سه شنبه 14 خرداد1387 | 0:35 قبل از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
چند تا جمله واقعی هر چی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن ...
...هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن... ...هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن... ...هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن... ...هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی... ...هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی، بيشتر حقتو ميخورن... .....هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن نوشته شده توسط : مجتبی | سه شنبه 14 خرداد1387 | 0:15 قبل از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
خدا وصیت منو
گوش بده ناممو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون میسپارمش بهت میرم تموم تارو پودمو یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو بهش بگه دوسش داره خیلی بده زمونمون خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون نوشته شده توسط : مجتبی | جمعه 10 خرداد1387 | 2:1 قبل از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
تا ابد دوستت دارم شراب خواستم...
گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است " نفس خواستم... گفت : " ممنوع است " ... حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد . ... تمام تمنای من اما سر برآوردن از این گور است تا بگویم هنوز بیدارم... سر از این عشق بر نمی دارم ... تا ابد دوستت دارم ![]() نوشته شده توسط : مجتبی | چهارشنبه 8 خرداد1387 | 11:23 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
نوشته درخواستی یه دل کوچیک دلم میخواست اگــه، اگه، اگه اینجا بودی
اگه پیشم بودی میـــومدی پیشم مینشستی و من دو تا گل ســرخ قشنگ به موهای خوشگلت میزدم و برایت یه عالمه قصه قشنگ میگفتم اینقدر میگفتـم تا خوابت ببره اونـــوقت میتــونستم راحـــــــــت اون چشمهای نازت را ببوسم و یواش در گوشت بگم كه دوستـــــت دارم كوچولو نوشته شده توسط : مجتبی | چهارشنبه 8 خرداد1387 | 4:52 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
+ اي كاش ....
كاش آرزوهايت بودم تا هميشه در قلبت بودم ، اي كاش خنده هايت بودم تا هميشه بر لبانت بودم ، اي كاش اشك بودم تا نوازشگر گونه هايت بودم نمي دانم كه چگونه تو را فراموش كنم در حاليكه تو در جان مني بدان با فراموشي تو ، خود را فراموش مي كنم نه تو را ... نوشته شده توسط : مجتبی | شنبه 4 خرداد1387 | 12:48 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
باران عشق باران عشق
الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت... نوشته شده توسط : مجتبی | شنبه 4 خرداد1387 | 12:45 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
تو تنهايي ومن صد بار تنهاتر تو ميداني كه من جز با تو با هر كس كه باشم...باز تنهاييم تو ميداني كه اين بغض فرو خورده به جز بر شانه هاي استوارت جاي ديگر وا نخواهد شد و ميداني كه من يك عمر چشمانم به در بودست.... دلم امروز ميخواهد كه اين را هم بداني كه...... دگر ناب توانم نيست ببين سردي زمستان دستانم را خجل كرده وحتي اشك هم ديگر... تسلي بخش غمها نيست بيا كه ديگر از دست خيالت هم گريزانم بيا كه سخت تنهاييم
YYYYYYYYYYYY نوشته شده توسط : مجتبی | دوشنبه 23 اردیبهشت1387 | 5:37 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
نوشته شده توسط : مجتبی | دوشنبه 23 اردیبهشت1387 | 5:35 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
دوستت ندارم، ولی همیشه در فکر و خیال تو هستم. دوستت ندارم، ولی به خاطر تو بیشتر اوقات اشک می ریزم. دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم تو را می خواهند و از پس تو می آیند. به زبان حال می گویم: دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم به حرفهای من می خندند. اعتراف می کنم: دوستت ندارم، ولی لذت می برم از خشمت، از غرورت، از نگاهت، از قدرت و گریزت. اکنون اعتراف می کنم که: دوستت دارم چون... تو دوستم نداری.. نوشته شده توسط : مجتبی | جمعه 20 اردیبهشت1387 | 2:49 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
مرگ داشت با زندگی درد دل ميكرد ، بهش گفت : تو چرا واسه همه دوست داشتنی هستي و همه دوستت دارن با تو باشن، ولي من واسه هيشكی ارزش ندارم ؟؟ ! زندگی بهش گفت چون تو يه حقيقتی و من يه دروغ.
.
نوشته شده توسط : مجتبی | جمعه 20 اردیبهشت1387 | 2:49 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
عشق من هر جا هستی خوشبخت بشی . من بي کس تنها شده ، يارا تو بمان همه رفتند از اين خانه ، خدارا تو بمان من بي برگ خزان ديده دگر رفتني ام تو همه بار و بري ، تازه بهارا تو بمان
دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. و كسـي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسند. و اين رنج است. زندگي يعني اين....
دكترعلي شريعتي نوشته شده توسط : مجتبی | جمعه 20 اردیبهشت1387 | 2:47 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
ديوانه باران نديده ! سهراب گفتي:چشمها را بايد شست..... .شستم ولي !......... گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !.............. گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !............. او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: " ديوانه باران نديده !! "
نوشته شده توسط : مجتبی | چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 | 5:14 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
چرا؟
نوشته شده توسط : مجتبی | دوشنبه 16 اردیبهشت1387 | 3:15 بعد از ظهر | لينک ثابت | موضوع: |
|
|